تبليغاتX
کاملا بر عکس

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر.اما دردناک تر از همه آن است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش..!

کجا بروم کجا بروم؟      پایبند توام کجا بروم؟   تا بدی گفته ام به بالایت    زیر بار دو صد بلا بروم               به وفای تو خورده ام سوگند    که به قربان آن جفا بروم    بار از دام غربتم بگشای    تا در بیم آشنا بروم!

یادمه از بچگی در مورد مفهوم صبر زیاد فکر میکردم.

برام سوال شده بود که خوب وقتی‌ عزیزی از دست رفته من به جز صبر کار دیگه ای‌ هم مگر می‌تونم بکنم؟گیرم که صبر نکردم کار دیگه ای‌ می‌تونم بکنم؟می‌تونم عزیزمو برگردونم یا چاره‌ای پیدا کنم؟دیگه چرا میگن خدا صبرت بده که حرص عدم در بیاد؟

یه بزرگتر بم گفت: بله ، میتونی صبر نداشته باشی‌.البته نمیتونی عزیزاتو برگردونی ولی‌ در این فراغ خیلی‌ کارا می‌شه کرد.همه یه جور برخورد و عمل نمیکنن.کسی‌ که از دوری عزیزی کمرش شکسته (یا دلش!) میتونه معتاد و مشروب خور و خلافکار بشه که مثلا لجبازی کرده باشه با وجود این که میدونه دود این کارتو چمشم خودش میره! یا مثلا از همهٔ اهداف و آرزوهایی که براشون تلاش میکرد دست برداره و بگه تا حالا که این همه تلاش کردم چی‌ شد؟به دردم خورد؟ به دادم رسید؟یا از زندگی‌ عادی فاصله بگیره و راه گوشه گیری و خمودگی پیش بگیره.

 و اما یکی‌ هم هست که به خالق هستی‌ و قدرتمند‌ترین قدرت برمیگرده حتا با وجود این که توی این قضیه کمکش نکرده! معنویت رو تکیه گاهی می‌کنه برای به دوش کشیدن سختی‌ها و رنج‌ها .و با اتکا به خدا امید دوباره میگیره.به جای دیدن کوچکی و ناتوانی خودش ، بزرگی‌ و توان و بخشش خدا رو می‌بینه .خودشو جمع و جور می‌کنه و به زندگی‌ برمیگرده و نمیذاره از اهداف عالی و امید‌ها و برنامه هاش عقب بمونه .این کسی‌ هست هه خدا بهش صبر داده!

اون روز فکر کردم این حرفا رو فهمیدم و باید به کار ببندم.ولی‌ یه چیزی جا مونده بود که بعدها خودم فهمیدم و اون این بود که: این حرفا به ظاهر ساده است ولی‌ در عمل مرد می‌خواد که وایسه و کمر خم نکنه!

فهمیدم خدا صبرت بده یکی‌ از زیباترین دعاهایی هست که می‌شه برای مردم کرد. نه فقط اونایی که دردی دارن یا عزیزی رو از دست دادن.همه جا و همیشه باید صبور بود.یه صبر، صبریه که در فراغ عزیزان باید داشت و خیلی‌ سخته.میگن خاک سردی میاره و صبرو راحت می‌کنه ولی‌ وای به روزی که عزیزت زنده باشه، حضور داشته باشه،بعضی‌‌ها بتونن از حضورش فیض ببرن ولی‌ از چشم تو غایب باشه.در آرزوی دیدارش بسوزی ولی‌……صبر کن عزیزم!

یه روزی هم پاتو میذاری توی شهری که یه گمشده توش داری.تنها توی کوچه پس کوچه هاش پرسه میزنی‌، میگردی،چشمت به هر سمتی‌ میچرخه،به هر کسی‌ نگاه می‌کنه به امید پیدا کردن گمشدش.چشم به راهی‌ و هر لحظه بی‌ تاب تر.می گردی و پیدا نمیکنی‌.البته راه ‌ دیگه ای‌ هم وجود داره ولی‌……..خدایا چه کلمهٔ سنگینی‌! امیدوارم هرگز این بلا به سرت نیاد!

و اما این مفهوم مصدقهای بسیار دیگه‌ای هم  داره از جمله صبر بر گناه.وقتی‌ که همهٔ امکانات فراهمه. هیچ غم و ناراحتی‌ نیست،به ظاهر کسی‌ نمیبینه ولی‌ شکیبایی میکنی‌ و چشم بر شیرینی گناه میبندی.این از همش سخت تره.از همش! و هر کسی‌ چنین اراده‌ای نداره! پس کسی‌ که تونست از عهده این یکی‌ بر بیاد حتما از عهده ی بقیشم بر میاد! اگر خودش بخواد و اگر از خدای بزرگ و صبور کمک بخواد.

من هنوز نتونستم آدم شکیبایی باشم این آخری رو که..!

یه مدل صبرم این جوریه که وبلاگی که سفید پوش شده برای نوشتن یه عالمه خوبی و زیبایی و شادی، در اوج بلا وقتی‌ که ناکام می‌شه و دلش می‌خواد سیه پوش بشه، صبر کنه و سیاه نپوشه. از غصه هاش ننویسه، سفید بمونه و از صبرو امید بنویسه. فقط خدا میدونه چقدر سخته! ولی‌ می‌شه! به امید نشوندن یه لبخند زیبا بر لب عزیزی یا روشن کردن شعله ی امیدی توی دلش و یا شاید به رحم آوردن یه مقتدر بزرگ! فقط با این امید‌ها می‌شه!

باز هم حضرت معصومه س نجاتم داد.باز توی حرمش آروم گرفتم و اینارو نوشتم. به خدا خیلی‌ خانومه خیلی‌! کاش یه ذره از خانومیشو به ما میداد.

ازش می‌خوام مواظبت باشه، هواتو داشته باشه، یه صبر جمیل بت بده، ازش می‌خوام خانومیشو بت ثابت کنه!

 اللهم افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا..........

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 88/09/04 و ساعت 16:12 |
ما آدمام که با این اختراعاتمون!

این چه زبونیه که توانایی بیان احساسات ما رو نداره آخه! چراااا؟

من اصلا میدونم چه حسی دارم که حالا بخوام بیانش کنم؟؟!!

راستی زبان یه اختراعه؟؟؟؟!!!! شاید یه روزی سر در بیارم!

بیخیال مام همون جملات کلیشه ای رو میگیم!

امیدوارم هر کس با هر حس و حالی که داره این روزا حسابی حال کنه و خوش بگذرونه!

من اسم روز تولد هشتمین سرود مهربانی رو گذاشتم "روز آرزوهای بزرگ" و امیدوارم که به آرزوهای بزرگم برسم برای همه همین دعا رو میکنم.


فردا شب نوشت: امروز خیلی اتفاقی یه آدم باحال جواب یکی از سوالاتمو داد:

Norman Lewis: Freuid once had an idea and had to coin a whole new vocabulary to make his idea clear to the world.... a new word is not just another pattern of syllables with which to clutter up your mind.a new word is a new idea to help you think, to help you understand the thoughts of others, to help you express your own thoughts, to help you live a richr intellectual life

دلم نمیاد زیبایی این جملات رو با ترجمه خراب کنم.

فکر کنم از این به بعد باید کلمه بسازم برای احساستم! ما ایرانیا که کلا خدای استعدادیم تو این زمینه ها!


+ نوشته شده توسط فرشته در 88/08/04 و ساعت 0:11 |

  سلام عزیز دلم حالتو نمی پرسم چون میدونم مثل همیشه خوبی.شاید هر از گاهی از دست امثال من کمی‌ دلگیر بشی‌ ولی‌ بزرگوارتر از اون هستی که نبخشی و کمکمون نکنی‌.امشب که شب تولدته و من در کنارت نیستم داره تک تک خاطراتمون یادم میاد.یادته چند سال پیش که با هم قرار گذشته بودیم هر ۴شنبه همو ببینیم! سعی‌ کردم هر هفته بیام و تو در عوض آخرش یه کادوی بزرگ بم دادی.یادش بخیر! یادته یه مدتی‌ با مرضی جونم کارمون شده بود  تقریبا هر روز تو راه دانشگاه رد شدن از در خونت و یه سلامه کوچولو و یه خداحافظی کوچولو که حالمونو بهتر میکرد؟! یادته همیشه به مرضی می‌گفتم حیاط شما انگار یه آب و‌ هوای دیگه داره! انگار رنگ آسمونش با بقیه جاها فرق داره. پس جواب "بیا راه توشه برداریم، قدم در راه بی‌برگشت بگذریم،ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟" می‌شه نه!! یه جاهایی هم هست که آسمونش خوشرنگتر و زیباتره .یادته دختر بدی شده بودم، بی‌ احترامی کرده بودم و قدر تورو ندونسته بودم و دوستی چندین سالمونو فراموش کرده بودم؟ تا این که باهم قهر کردی! چند ماه توی خونت راهم ندادی! وای چه روزایی بود!تا دم خونت میومدم ولی‌ نیروی عجیبی‌ طردم میکرد و میگفت برو بی‌ ادب جای تو اینجا نیست!و من از در خونت رد میشدم بدون این که در بکوبم.آخی یادش بخیر! یه روز که فاطمه داشت میومد خونت گفتم بهت سلام برسونه و بگه فرشته گفت غلط کردم.ببخش عزیزم آخه من که به جز تو کسی‌ رو ندارم توی این شهر غریب!راهم بده تا دق نکردم! و تو توی همون هفته دو بار دعوتم کردی.بزرگواری و‌ کرامت قشنگترین و بالنده ترین لقبی بود که میشد بهت داد عزیزم.ای کاش میتونستم از نزدیک تولدتو تبریک بگم ولی‌ حیف که آخرش از بس بدی کردم منو از شهرت انداختی بیرون! ولی‌ اشکال نداره من هنوزم دوست دارم و از راه دور بهت میگم:"عزیزم تولدت مبارک" یادته یه روز داشتم از وسط خیابون و از راه دور نگات می‌کردم و زیر لب باهات حرف میزدم. تا گفتم "تولدت مبارک عزیز" متوجه شدم یه نفر داره چپ چپ نگام می‌کنه.حتما با خودش میگفت چه پسر خاله! شاید نمیدونست که روز تولد تو انقدر زیبا و شیرینه که روز منم شده.باید حتما برا خودم یه کادو بخرم! راستی‌ مگه می‌شه من با تو حرف بزنم (تویی که همیشه دعاهات در حق من مستجاب شده )و التماس دعا نداشته باشم .میدونی! یه عزیزی دارم که شادیش و سلامتیش بزرگترین آرزومه. دلم می‌خواد هر کاری بکنم تا خوشحالش کنم.حتا اگه اون چیز موفقیت خودم باشه بیشتر به خاطر خوشحالی اون دوست دارم بهش برسم! برای سلامتیش دعا کن! در آخر مثل همیشه وقت خداحافظی میگم عزیزم مواظب من باش،هوامو داشته باش،منو به خودت نزدیک کن تا جای دیگه ای‌ نرم.وقتی‌ محبت تورو چشیدم از خیلی‌ علائق به درد نخور دیگه دور شدم پس هوامو داشته باش و البته هوای همهٔ عزیزانمو!     

                                       عمهٔ سادات سلام علیک

تولد حضرت معصومه (س) کریمهٔ اهلبیت و روز دختر بر همهٔ شیعیان جهان و مخصوصاً دختر خانومای گل ایرانی‌ مبارک! عکسای خودم برازندهٔ این مکان و زمان زیبا نبود چندتا عکس از عکاس هنرمند قمی استاد مصطفی معراجی دزدیدم. البته ایشون سخاوتمند تر از این حرفان.


/*]]-->
+ نوشته شده توسط فرشته در 88/07/27 و ساعت 19:40 |

شنیده ام و دیده ام و باور دارم که در دنیا زنانی وجود دارند که درک کردنشان سخت است .زنانی که انگیزه هایشان برایمان ناشناخته یا دست کم عجیب است چرا که محرک رفتارهایشان به سادگی عشق و نفرت و حسادت و بقا نیست .همه اینها هست و تنها این ها نیست .پیچیده اند و این پیچیدگی نه الزاما حسنی است که آنها بر زنان دیگر دارند و نه عیب شان ....زنانی که کم نیستند اما در اقلیت هستند زنانی که تصویرشان از هر آنچه که "نمی خواهند "بسیار واضح تر است از چیزی که به دنبالش هستند.اگر از آنها بپرسی که مشکلشان چیست جواب روشنی دارند. دقیقا می دانند چه چیزی را در همسرشان دوست ندارند و چه حرف هایی کفرشان را در می آورد و می دانند کجاها نمی خواهند بروند و به چه چیزهایی حاضر نیستند تن در بدهند. اما وقتی از آنها بپرسی منتظر چه چیزی هستند سکوت می کنند و به جای نگاه کردن به شما ،زل می زنند به در و دیوار و معمولا می گویند:" نمی دانم ،یک اتفاق". شاید دلیلش این است که آنها هیچ وقت  "مطلوب "را تجربه نکرده اند .می دانند که مطلوبی وجود دارد و از نبودنش عصبانی هستند اما آنقدر شناخت کمی از آن دارند که گاهی در مواجهه با آن هم تشخیص نمی دهند . همین باعث می شود راه حل هایشان برای گرفتاری های روزمره غیر منطقی به نظر برسد .اعتماد نمی کنند ،غر می زنند ،نمی بینند و اگر هم ببینند راضی نمی شوند . برای من نکته غم انگیز در مورد شخصیت مینا همین است . آنها راضی نمی شوند . دست و پا زدن های این زنانی که ما به راحتی برای آسان کردن کارمان آن ها را "لوس" خطاب می کنیم اغلب نمی تواند آنها را از چاه نارضایتی بیرون آورد .


توصیف زیبای خانم ترانه علیدوستی از نقش اخیرش شخصیت مینا در فیلم "کنعان" ساخته مانی حقیقی.

احساس نزدیکی کردم به این وصف. درکش کردم و دیگه از این شخصیت(مینا) حرصم نمیگیره. شاید نزدیکه به شخصیت خودم! شاید!


+ نوشته شده توسط فرشته در 88/07/13 و ساعت 22:38 |

 

نمیدونم چی شد؟! چرا لحظه ای که مشابهش بارها اتفاق می افته و صحنه ای که کاملا تکراریه و ممکنه برای خیلیا هیچ ارزش خاصی نداشته باشه چنان حس زیبایی در من ایجاد کرد که دلم خواست بنویسمش اونم اینجا! وبلاگی که مدتها قبل با افسردگی و ....رهاش کرده بودم و....

از در که وارد شدم دیدم شلوق پلوغه!چندتا از اون پلاکاردای زرد چروک پروک زدن دم در! اتوبوسا هستن! راننده های خودروهای شخصی دارن سر کارت تردد با نگهبانا بحث میکنن!  باغبونا باغچه ها رو کندن و دارن بشون صفا میدن! یه عده مثل هر سال حیروون و سرگردون از این و اون آدرس میپرسن! مبلمان اداری قدیمی رو ریختن بیرون که جاش جدید بیارن! یه عده هم جلوی دانشکده حلقه زدن!

"باز آمد بوی ماه مدرسه" " نا خود آگاه به زبونم اومد و نوستالژی ۱۶ سال مدرسه و دانشگاه وجودمو پر کرد.خاطرات تلخ و شیرین(حتی اگه تلخاش بیشتر به نظر بیاد و حتی اگه با این سیستم.....ما باشه)و فصلی که این همه دوستش دارم "پادشاه فصل ها پاییز"

احساس کردم زندگی دوباره جریان پیدا کرده! تولد دوباره که همیشه برام تو مهر خیلی محسوس تره تا بهار!آخه تولد دوباره آدما و تصویر زیبایی که از شورو شوق بچه ها در اول مهر تو ذهنمه حتی از تصاویر بهاری هم دلنشین تره.(حتی وقتی به یاد میارم که همون بچه ها از اول آبان شروع میکنن به نق زدن و انتظار کشیدن برای تابستون!!!)

 دلم خواست که باشم حتی اگه نه دانشجو هستم نه استاد! نباید نباشم! نمیتونم نباشم!من میام مثل هر سال از اول مهر میام!

و آرزو میکنم برای خودم و همه ی مشتاقان که هرگز از این محیط دور نباشیم! دانش آموز یا معلم! دانشجو یا استاد یا... مهم اینه که باشیم و لمس کنیم! 

 راستی دو سه روز پیش سالروز تولدم بود تولدم بیشتر از همیشه مبارک!

+ نوشته شده توسط فرشته در 88/06/25 و ساعت 22:17 |
 

آلبوم عکس های من در پیکاسا را اینجا بینید

+ نوشته شده توسط فرشته در 88/06/23 و ساعت 5:57 |
 

سلام! سلام !سلام خدای عزیزم بزرگترین وبهترین دوست و یاورم عزیز دلم تویی که مرا در آغوش کشیدی و میکشی و دوستم داری آنقدر که هرگز نتوانم دوستت بدارم.بابی انت و امی تو چه کردی با من؟! چه کردی که هنوز محو و مات و حیران مانده ام که آیا حقیقت دارد؟!آیا من رائر کوی تو شده ام . یا این تویی که قصد خانه دلم کرده ای و موج اشکانم نمیگذارد تو را ببینم! یعنی همه آنچه تا بحال با من کردی برای همین بود؟!برای این لحظه شورانگیز که اگر در تمام طول زندگی ام لحظه ای ارزش داشته باشد آن لحظه دیدن ماه روی توست! آن هنگام که خانه ات را در آغوش کشم و تو در قلبم خانه کرده باشی! عزیزم حالا ماه هاست که گریه میکنم می خندم شکرت میکنم و حتی فراموش میکنم این لحظات قشنگ را مکتوب کنم تا شاید روزگاری دیگر که دلم گرفته باشد به یاد بیاورم اوج سخا و محبت تو را که چطور دعوتم کردی به حرم امن خودت و ایمنم داشتی از همه افکار بد و دلتنگ!

خدای من عزیز دلم میخواهم این بار که در دلم خانه کرده ای خیلی بیشتر مواظبت باشم که در و پنجره های دلم باز نماند و تو پربکشی و من نفهمم!! نه! نه ! تو خود میدانی که چقدر دوستت دارم و اگر گاهی بازیگوشی میکنم مهم نیست برایت چون مهم تر آن است که دیر یا زود باز میگردم به دامانت و اگر فاصله ام زیاد شده باشد  مثل طفلان گم شده گریه میکنم که خودت دلت بسوزد برایم و بیایی و مرا در آغوش بکشی !آخر تو از همه بهتر می دانی که من به جز تو کسی ندارم و اینان که همه دور و بر منند هیچکدام کس نمیشوند برایم همه کس من تویی عزیزم و من بدون تو چه کنم؟!چه کنم با دلتنگی هایم ؟! چه کنم با تنهایی هایم؟! چه کنم با این دنیای بزرگ هراس انگیز؟! نه تو هرگز مرا تنها نگذاشته و نمیگذاری. تو بزرگتر از آنی که کوچکی مرا ببینی! تو بزرگوار تر از آنی که دونی مرا نبخشی ! تو مهربان تر از آنی که طاقت گریه هایم را داشته باشی !و تو فهمیدی که دلم خیلی برایت تنگ شده و دیگر طاقت دوریت را ندارم و میخواهم بیایم و تو مرا خواندی!!

عزیزم امروز لبیک گفتم البته فقط در دلم گفتم چون صدایم در نیآمد بغض و اشک نگذاشت صدایم دربیاید اما تو شنیدی مگر نه؟! تو همه جرفهاییم را میشنوی حتی اگر نگویم .پس این را هم بشنو که با صدای بلند میگویم آنقدر بلند که گوش همه شیطان و شیطانک ها را کر کند و فرار کنند از من میخواهم داد بزنم وبه همه عالمیان بگویم و به تو بگویم :

خدای من   عزیز دلم     مهربان من

 دوستت دارم!

 دوستت دارم!

 دوستت دارم!

 

 سلام به همه دوستان گلم امیدوارم که همتون شادکام و سربلند باشید. درسته که آخرش من عکاس نشدم تا با عکسام برگردم ولی فعلا که حاجی شدم و اومدم از همه دوستان مخصوصا دوستان عزیز قمی که شاید فرصت کافی برای خداحافظی ازشون رانداشته باشم حلالیت بخوام و خواهش کنم ازشون هرگونه دین مادی یا معنوی از اونها برمن هست بفرمایند که جبران کنم یا به بزرگواری خودشون ببخشندچون دوست دارم سبک برم!   

 

+ نوشته شده توسط فرشته در 87/12/11 و ساعت 20:37 |